امروز می خواهم یک مثنوی بگذارم مال سالهای نسبتا دور یعنی سال 71. حکایتی دارد این مثنوی.تکه های اول و وسطش حاصل شوریدگی و آشفتگی آن سالهای من بود. برای اینکه جمعش کنم آخرش را مجبورشدم وصله پینه کنم -که نشدو اهل فن می دانستند که تکه آخر به پای خود نیامده است. پس ماند و در این سالها بارها آمدم که درستش کنم و باز نشد. انگار چیزی بود و نبود ُ باید می ماند و باید می رفت َِو نمی شد. دیشب بار دیگر به آن سر زدم شاید به بهانه شرکت در همایش شعری که در دانشکده زبانهای خارجی اصفهان قرار است هفتم اسفند برگزار شود و دوست نازنین خانم دکتر گنجی مراهم دعوت کرده است. این بار گذاشتم تکه هایی از قبل بماند و چهار بیتی هم اضافه شد که به گمانم قدری حکایت این روزهای خودم است که زندگی بدجور سخت گرفته است. چندان جایی برای خیالپردازی نمانده است هم ازینروست که قدری بوی شعار می دهداما آن چیزیست که شاید باید بیاید.جوانی ما در خواب و خیالهایی گذشت که نشانی از واقعیت نداشت. دنیا نه چنان زیبا بود و نه چنان زشت و آن ایده آلها خود که حاصل نشدند هیچ فرصتهای واقعی را هم با خود بردند و این شاید حکایت مستمر بی تجربگی جوانیست که تنها گذشت سالها از آن ملموس و پذیرفتنی اش می کند.
دستها در خستگی حل می شوند
بازهم لبریز تاول می شوند
کیستند این بی زبانها کیستند
آه گویی آنکه باید نیستند
بندیان وادی دلواپسی
ساکنان سرزمین بیکسی
خاک وحشت خانه ای از نیشها
دشت طوفانیترین تشویشها
موجی از اشباح وحشتزای باد
آسمان در آسمان غوغای باد
فتنه خیز خشکسالی می شوند
چشمه ها از آب خالی می شوند
خنده مفهومی خیالی می شود
بغض اهل این حوالی می شود
بغض یعنی بازهم کودک شدن
بغض یعنی کوچک و کوچک شدن
بغض یعنی انتهای هرچه هست
بغض یعنی باختن یعنی شکست
بغض معنای سیاه سینه است
بغض تلخیص کتاب کینه است
دستها در خستگی حل می شوند
بازهم لبریز تاول می شوند
قحط دل سال عطش فصل نمک
تادلت می خواهد اما آدمک
آنسوی دیوارها می ایستند
آدمکهایی که عاشق نیستند
دل ندادن معنی آسودگی
عشق بیحاصلتر از بیهودگی
*
گاه یکتن از خودش دل می کند
بی محابا دل به دریا می زند
بین این گمها یکی پیداشدن؟
یک دهان بسته اینجا واشدن؟
شب نشین چشمهایش می شوم
محو آهنگ صدایش می شوم
ارزشش اما به این اندازه نیست
آنچه می خواهد بگوید تازه نیست
بازهم توصیفی از آیینه ها
باز سنگ انداختن بر کینه ها
باز با اسب کلیشه تاختن
باز از آیینه مضمون ساختن
من ولی با او موافق نیستم
اهل بازی باحقایق نیستم
کینه را من بارها خندیده ام
خلوت تنهاییش را دیده ام
کینه چندان دشمن لبخند نیست
آنقدر بد هم که می گویند نیست
گاه تنها همدم این سینه است
کینه گاهی بهتر از آیینه است
*
آه ای دل ای تمامت بیدلی
آه ای محدوده بیحاصلی
لحظه ها را نقش ماتم می زنی
در جنون می سوزی و دم می زنی
بازهم مشغول هذیان گفتنی
باز آتشگاهی از آشفتنی
در صدایت سایه ای از عقل نیست
در حقیقت زندگی این نقل نیست
آتش سوزنده وسواسهاست
کینه شیطانیترین احساسهاست
گرچه گاهی جایگاهش سینه است
هرچه باشد در نهایت کینه است
*
مثنوی میدان هذیان گفتن است
مثنوی منظومه آشفتن است
فرصتی تا از خودت خالی شوی
کهکشانی از سبکبالی شوی
تا خودت را باخودت تنها کند
مشت خودخواه دلت را واکند
*
ما بنام دیگران می ایستیم
ما فقط زندانی خود نیستیم
ما به اندوه زمین وابسته ایم
قصه گوی دستهای خسته ایم
خسته از ماندن و از بیحاصلی
تشنه فریادهای ساحلی
نقطه پایان تنهایی کجاست
آی ادمهای نیمایی کجاست
زندگی مجموع اشک و آه نیست
بغض جز یک لحظه کوتاه نیست
سرنوشت دانه ها بالندگی است
درنهایت کار انسان زندگیست
*
زخمها را چشمپوشی می کنیم
تا سحرخوان باده نوشی می کنیم
کینه های ما قدیمی می شوند
لحظه ها امشب صمیمی می شوند
عشق اظهار تمایل می کند
تا بخواهی زندگی گل می کند
باز مبهوت شقایق می شوم
امشب امشب باز عاشق می شوم
می نشینم تا بیایی خوب من
خوب من ای خوب شهراشوب من
تا زمین مهد پریشانی شود
تاهوای شهر طوفانی شود
گیسوی اندیشه ها را شانه کن
در تن احساسهامان خانه کن
*
پای ما خسته است اما لنگ نیست
کفشهای آفرینش تنگ نیست
پیش رویت سنگلاخ جاده است:
سرنوشتت اتفاق افتاده است
دلخوش آرامشی کاذب نمان
آی انسان سرنوشتت را بخوان
|
+| نوشته شده توسط
زیباطاهریان در چهارشنبه سوم اسفند 1390
|