تبليغاتX
پشت بام
شعرها و نوشته های زیباطاهریان
 بهارانه
مهی عمیق گرفته است پیش رومان را

سپید کرده تن آفتاب بیجان را

چه می کنیم اگر برف پاک کنِ- خاموش

چه می کنبم غم ابرهای گریان را

و مست و سربه هوا چرخهای ماشینی

که بی ملاحظه سر می خورد خیابان را

-هوای خوب ولی دمدمی مزاج و لوند-

کشانده است به چالش دلت بهاران را

اگرچه خنده رگباریش مداوم نیست

بهار همدم شایسته ایست باران را

*

نفس بگیر و به اعماق جان خسته بریز

تمام لذت این لحظه غزلخوان را

۲۶/۱/۹۱

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391  |
 
امروز می خواهم یک مثنوی بگذارم مال سالهای نسبتا دور یعنی سال 71. حکایتی دارد این مثنوی.تکه های اول و وسطش حاصل شوریدگی و آشفتگی آن سالهای من بود. برای اینکه جمعش کنم آخرش را مجبورشدم وصله پینه کنم -که نشدو اهل فن می دانستند که تکه آخر  به پای خود نیامده است. پس ماند و در این سالها بارها آمدم که درستش کنم و باز نشد. انگار چیزی بود و نبود ُ باید می ماند و باید می رفت َِو نمی شد. دیشب بار دیگر به آن سر زدم شاید به بهانه شرکت در همایش شعری که در دانشکده زبانهای خارجی اصفهان قرار است هفتم اسفند برگزار شود و دوست نازنین خانم دکتر گنجی مراهم دعوت کرده است. این بار گذاشتم تکه هایی از قبل بماند و چهار بیتی هم اضافه شد که به گمانم قدری حکایت این روزهای خودم است که زندگی بدجور سخت گرفته است. چندان جایی برای خیالپردازی نمانده است هم ازینروست که قدری بوی شعار می دهداما آن چیزیست که شاید باید بیاید.جوانی ما در خواب و خیالهایی گذشت که نشانی از واقعیت نداشت. دنیا نه چنان زیبا بود و نه چنان زشت و آن ایده آلها خود که حاصل نشدند هیچ فرصتهای واقعی را هم با خود بردند و این شاید حکایت مستمر بی تجربگی جوانیست که تنها گذشت سالها از آن ملموس و پذیرفتنی اش می کند.

دستها در خستگی حل می شوند

بازهم لبریز تاول می شوند

کیستند این بی زبانها کیستند

آه گویی آنکه باید نیستند

بندیان وادی دلواپسی

ساکنان سرزمین بیکسی

خاک وحشت خانه ای از نیشها

دشت طوفانیترین تشویشها

موجی از اشباح وحشتزای باد

آسمان در آسمان غوغای باد

فتنه خیز خشکسالی می شوند

چشمه ها از آب خالی می شوند

خنده مفهومی خیالی می شود

بغض اهل این حوالی می شود

بغض یعنی بازهم کودک شدن

بغض یعنی کوچک و کوچک شدن

بغض یعنی انتهای هرچه هست

بغض یعنی باختن یعنی شکست

بغض معنای سیاه سینه است

بغض تلخیص کتاب کینه است

دستها در خستگی حل می شوند

بازهم لبریز تاول می شوند

قحط دل سال عطش فصل نمک

تادلت می خواهد اما آدمک

آنسوی دیوارها می ایستند

آدمکهایی که عاشق نیستند

دل ندادن معنی آسودگی

عشق بیحاصلتر از بیهودگی

*

گاه یکتن از خودش دل می کند

بی محابا دل به دریا می زند

بین این گمها یکی پیداشدن؟

یک دهان بسته اینجا واشدن؟

شب نشین چشمهایش می شوم

محو آهنگ صدایش می شوم

ارزشش اما به این اندازه نیست

آنچه می خواهد بگوید تازه نیست

بازهم توصیفی از آیینه ها

باز سنگ انداختن بر کینه ها

باز با اسب کلیشه تاختن

باز از آیینه مضمون ساختن

من ولی با او موافق نیستم

اهل بازی باحقایق نیستم

کینه را من بارها خندیده ام

خلوت تنهاییش را دیده ام

کینه چندان دشمن لبخند نیست

آنقدر بد هم که می گویند نیست

گاه تنها همدم این سینه است

کینه گاهی بهتر از آیینه است

*

آه ای دل ای تمامت بیدلی

آه ای محدوده بیحاصلی

لحظه ها را نقش ماتم می زنی

در جنون می سوزی و دم می زنی

بازهم مشغول هذیان گفتنی

باز آتشگاهی از آشفتنی

در صدایت سایه ای از عقل نیست

در حقیقت زندگی این نقل نیست

آتش سوزنده وسواسهاست

کینه شیطانیترین احساسهاست

گرچه گاهی جایگاهش سینه است

هرچه باشد در نهایت کینه است

*

مثنوی میدان هذیان گفتن است

مثنوی منظومه آشفتن است

فرصتی تا از خودت خالی شوی

کهکشانی از سبکبالی شوی

تا خودت را باخودت تنها کند

مشت خودخواه دلت را واکند

*

ما بنام دیگران می ایستیم

ما فقط زندانی خود نیستیم

ما به اندوه زمین وابسته ایم

قصه گوی دستهای خسته ایم

خسته از ماندن و از بیحاصلی

تشنه فریادهای ساحلی

نقطه پایان تنهایی کجاست

آی ادمهای نیمایی کجاست

زندگی مجموع اشک و آه نیست

بغض جز یک لحظه کوتاه نیست

سرنوشت دانه ها بالندگی است

درنهایت کار انسان زندگیست

*

زخمها را چشمپوشی می کنیم

تا سحرخوان باده نوشی می کنیم

کینه های ما قدیمی می شوند

لحظه ها امشب صمیمی می شوند

عشق اظهار تمایل می کند

تا بخواهی زندگی گل می کند

باز مبهوت شقایق می شوم

امشب امشب باز عاشق می شوم

می نشینم تا بیایی خوب من

خوب من ای خوب شهراشوب من

تا زمین مهد پریشانی شود

تاهوای شهر طوفانی شود

گیسوی اندیشه ها را شانه کن

در تن احساسهامان خانه کن

*

پای ما خسته است اما لنگ نیست

کفشهای آفرینش تنگ نیست

پیش رویت سنگلاخ جاده است:

سرنوشتت اتفاق افتاده است

دلخوش آرامشی کاذب نمان

آی انسان سرنوشتت را بخوان

 

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در چهارشنبه سوم اسفند 1390  |
 برای علی
روتخت خواب هزار دفه پریدن

دوروبر اپارتمان دویدن

پر از خروش و بازی و شیطنت

به کوچه و خیابونا خزیدن

مثل پسر بچه های قدیمی

شهرفرنگو از دریچه دیدن

*

کار منه: یه شعر نصف کاره

کارعلی : شعر منوشنیدن...

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در شنبه چهارم تیر 1390  |
 چرخي زديم در نفست...

 

چرخي زديم درنفست ،   بيشتر شديم

در خلسه اي پراز هيجان شعله ور شديم

آمد به جنگ، تا بن دندان پر از سلاح

عشقي كه در مقابل آن بي سپر شديم

در ابتداي حمله اش، از ترس  جازديم

ازشهر امن و ساكت خود دربدر شديم!

- اين تب موقتيست، نبايد اسير شد-

گفتيم و بعد،  منتظر رفع شر شديم

غافل از اينكه سحر تو باطل بشو نبود

اين سحر كارگر شد و ما بي اثر شديم

چندان هم از شكست سرافكنده نيستيم

مغلوب ضربه هاي حريفي قدر شديم

شايد شكست روزن دنياي ديگريست

شايد به اين بهانه  توانمندتر  شديم

*

باران كه بي مقدمه و بي امان گرفت

مانند خاك تف زده زير و زبر شديم

تنها  بجاي ماندة  آرامش قديم

چتري شكسته بود كه افتاد و تر شديم

 

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در جمعه سی ام اردیبهشت 1390  |
 ببخشید اگر کمی تلخ است.حکایت ماست و روزگار غمزده مان

قداره بندهاي كمي بيست و يكمي

شايعترين نمونه ی يك جمع مردمي

دكان ورشكسته و دربسته ی شهود

بازارگرم  فرضيه پردازي  قمي

تحقير خود، حقيقت ملموس زندگي

خودباوري،  زلال سرابي توهمي

باري به مرگ خويش كمر بسته ايم ما

باخودكشي به سبك جديد تراكمي

فرهنگ، روبه قبله ترين مرد محتضر

چشمان ترسناك سياست، تراخمي

مردانمان  مثلث تكرارو  كارو  كار

زنها ضعيفه هاي تظاهر به خانمي!

امروزمان اسير اگرهاي بيشمار

درآرزوي خام بهشتي  تجسمي

از ما و از حماقتمان دل نمي بريد

گرگي كه خواندموعظه ی دست چندمي

گفتند پله پله به مقصود مي رسيد

رفتيم و هيچ چيز نديديم جز گمي

باران، دروغ ثابت اين سال نااميد

دريا تقلبي است پر از بي تلاطمي

تقدير ما چنين به سياهي تنيده شد

وقتي گره زدند جهان را به سومي

 

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در پنجشنبه دوم دی 1389  |
 به دوست داشتن کمی اضافه کن
این چهارپارهّ قدیمی را که مربوط به تیر ۶۹ است و خودم هم دوستش دارم به درخواست یکی از دوستان می گذارم.

 

به دوست داشتن کمی اضافه کن

نترس هیچ از تو کم نمی شود

دلت اگر بنام عشق ایستاد

به هیچ آستانه خم نمی شود

 

به خنده های کودک التماس کن

پرازنیازشو اگرصداقتی است

به خشک شاخه ای نگاه کن ببین

هنوز فصل سبز را شهادتی است

 

تو از هزار پیچ و خم گذشته ای

به پای لحظه های ناشناخته

چه می شود اگر شبی گذرکنی

به کوچه ای که خوبی تو ساخته

 

من از تمام فصلهای بیکسی

به جستجوی اعتماد بوده ام

تو از طنین جمله های من بفهم

که خانمان بدوش باد بوده ام

 

به دوست داشتن کمی اضافه کن

نترس هیچ از تو کم نمی شود

دلت اگر بنام عشق ایستاد

به هیچ آستانه خم نمی شود

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در پنجشنبه دوم دی 1389  |
 نجابت خاکی
یکی از دوستان خوب قدیمی در کامنتی که روی مطلب قبلی نوشته اند یکی از غزلهای ان سالها را اورده اند. این غزل را به طور کامل در این پست می گذارم. هرچند فکر می کنم بیشتر زیباییش را مدیون ان مصرع جاودانه ی فروغ است.

 

دل بسته ای به آن که نمی ماند

آن کس که هیچ از تو نمی داند

هنگام خواندن است ولی احساس

با این دهان بسته نمی خواند

ای اشکها نوازش من کافیست

کو هق هقی که شانه بلرزاند

ای کاش آن نجابت خاکی باز

اسبی در این میانه بتازاند

اینجا زمین عشق نخشکیده است

دستی هنوز دانه می افشاند

*

آن زن که بود آن که به ما می گفت

تنها صدا صداست که می ماند 

 

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389  |
 یک شعر کوتاه و بسیارزیبا از منوچهر آتشی
یکی از رازهای ماندگاری شاعران ّماندن شعرهای انان در اذهان است. راستش من در حفظ کردن شعر ادم تنبلی هستم. یعنی سعی برای حفظ کردن نمی کنم. اما بعضی وقتها بعضی شعرهای ناب خودشان را به حافظ ی شما تحمیل می کنند.نمونه اش  همین شعر کوتاه منوچهر اتشی است که شاید گفتن چنین شعری هر نامی را می تواند جاودانه کند . منوچهر اتشی البته بزرگتر از این حرفهاست و به حق یکی از قله های شعر نو به حساب می اید. سادگی دلنشین این شعر کوتاه در عین یک بیان مدرن همراه با بهره گیری از جاذبه ی رعایت وزن و حتی قافیه شاید بتواند بعضی مولفه های موفقیت را برای دوستانی که شعر نو کار می کنند تبیین کند.

 

 تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها

که سر به صخره گذارد غریبی و پاکی

تو را ز وحشت طو فان به سینه می فشرم

عجب سعادت غمناکی!

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در دوشنبه پنجم مهر 1389  |
 غزل

باید بیایی و دل ما را صفا دهی

یک تکه از بهشت برین هم به ما دهی

سطح توقعات دلی پا به خاک را

تا آسمان هفتم خود ارتقا دهی

قدری به اصل حادثه نزدیکتر شوی

چندی به عشقهای مجازی فضا دهی

فاتح تر از تمام پلنگان پیش از این

در بازی مقابله با ماه ، وادهی

چشم انتظار زخم زبانت نشسته ایم

شاید سکوت مزمن ما را شفا دهی

در نقش بی بدیل مسیحای فالها

جانی به ما، به ما به زمین خورده ها دهی

شکل منست آدم فنجان قهوه ات

طرحیست محو و خام، که باید جلا دهی

محصول دستهای تو نامیست منحصر

کاش امتیاز داشتنش را به ما دهی

 

                                     زمستان 87
|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
 غزل

سهمی از بودن ما قسمت لبخند تو شد

از همان لحظه که دل جازد و پابند تو شد

یاد شیرینی آن وعده ی دیدار بخیر

استکانی که پراز خاطره ی قند تو شد

لرزش دست و دلت، واکنشی کامل بود

ناگهان هستی ما جذب فرایند تو شد

جان ما شاخه ی محزون زمستان زده بود

پس پذیرای شکوفایی پیوند تو شد

باغ مدیون درختیست که اسباب گلش

دست و دلبازی بی وقفه ی آوند تو شد

با ادیبانه ترین لهجه صدایت کردیم

آنچنان نغز و مطنطن که خوشایند تو شد

سال بد در نفس پاک تو فرجام گرفت

طبق تقویم غزل نوبت اسفند تو شد

|+| نوشته شده توسط زیباطاهریان در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
 
 
بالا